این منم.....
 

SALAM

MAN AZ IN BE BAD INAJ MINVISAM

ATIYEHG.BLOGFA.COM

SEE U TEHRE

BYE


 

و من به این دنیا دعوت شدم...

امروز شبیه هیچ کدام از روزهای تولدم نیست...همیشه فکر می کردم روز تولدم خورشید جور دیگه ای می تابه و همه چیز در یک مسیر فوق العاده  پیش می ره و خلاصه یه روز قشنگ که فقط مال منه...

امروز هم خورشید یه جور دیگه هست اما نه جوری که من دوست دارم بلکه سرده...خیلی سرد...

و چون جمعه امتحان دارم از جشن خبری نیست...اما امتحان دغدغه من نیست...دلم خیلی گرفته...و اضطرابها بهانه اند... برای فرار...

به جز یه سال دیگه که مادر جونم من رو گذاشت و رفت پیش خدا٬  تو روز تولدم حال به این بدی نداشتم...

مثل همیشه آرزویی هم ندارم...نمی دونم شمعی دارم؟


من خسته ام همین...

دیروز تولد یه عزیز بود سینا پسر عموی کوچولوی من با یه روح خیلی خیلی بزرگ که همیشه آدم رو شرمنده می کنه...تا همیشه دوستت دارم!
 تولد یه دوست فوق العاده با معرفت هم بود مهروی عزیزم که باز هم چند کیلو متری از هم دوریم...تولدت مبارک!!
 
و من...
نمی دونم...
شاید شادی هام...نمی دونم کم شدند؟؟
خودم چی؟ اصلا نمی دونم کجام...اصلا نمی دونم...
چند روزه یاد یه شعر کودکانه ام که همراه کودکیهام می خوند:
 
بهاز شده
عید اومده
موسم بلبل اومده
بوی خوش بنفشه ها...
 
و امروز شعری از همون همراه خوندم که البته برای من نسروده
ولی امروز این شعر فقط مال من بود:

 

 صبح است و پلک های من سنگین

خورشید مهربان

تو که امروز صبح در آمدی

سرخی آسمان را نهان کردی

با سرخی چشمان من چه می کنی

 

در ضمن دلتون شاد لبتون  پر خنده و امسال سبزترین سالتون...

 

  پایدار و خوش باشید


همه چی افتاده تو یه جاده به اسم زندگی....

دستم به قلم نمی ره
دیشب اول همه چیز خوب بود که یکهو با عموم حرفم شد البته بازم خوب بود اما نمی دونم چرا زدم تو گوشش! خودمم تعجب کردم...
این همه راه رو با سرعت رفتم که برای اولین بار یه جمعی رو معطل خودم کردم اما وقتی رسیدم هیچکس نبود جز خدای مهربون...
تازه بهم زنگ زدن که برم کیک رو بگیرم و باز صبر...
و با خستگی دیر به خونه برگشتن...
تازه چشمم هم روی کیک مونده بود 
امروز هم بعد از کلاس با روشنک رفتیم کافه گالری (مریم نخونیا!!!) اما بعد از نیم ساعت شاید هم بیشتر گفتند چیزی که می خواهیم رو ندارن
اومدیم بیرون آی خندیدیم به خودمون...
امروز روز خوبی بود اما دلم نمی دونم از چی گرفته...
شاید از چند تا نقطه...

تو این سریالی که شبها کانال ۱ میده هم کلاسی دبیرستانم بازی میکنه خزر...
با هم دوست جون نبودیم اما یادمه بعد از رنگ خدا تفسیرایی بیشتر از سنش کرد که خیلی دوستش داشتم...
وقتی اسمش دو صفحه تلویزیونه احساس خیلی خوبی دارم...


 
دیگه اینجا رو دوست ندارم...
تنهایی...نی نی...

چرا گرفته دلت

مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها

خیال می کنم

دچار آن...

بقیه اش رو یادم رفته...

امروز رفتم نی نی دوستم رو دیدم...کلی از غم و غصه هام کم شد...بچه ها شاید بهتر باشه بگم نوزاد ها معصومیت خاصی دارن که تو آدم بزرگها کمیاب شده...


اشکها و لبخندها

دم به دم ز ساعت دیواری

مرغکی که دلم خسته شد از او

بیرون آید و دهان خود گشاید

تا به خنده گوید کو ...کو...

کو...کو...

کو...کو...

آمد وقت جدایی

بس کن سخن سرایی

خدا حافظ

بدرود

 

چند روز پیش اشکها و لبخند ها رو می دیدم

یاد کودکی ها خوشحالم می کنه...

بی اندازه...


و اين زندگی من است...

دلم می خواست یه شعر بنویسم

اما از هیچی خوشم نیومد

دلم می خواد یه تیکه از کویر دکتر بنویسم٬ این چند روز یاد عمو افتادم...

ناراحتم که تو این سفر سراغش نرفتم اما نه اینکه یادش نبوده باشم...

:

...و من در آن تیغه مرموز و نا پیدای نگاه تو که از عمق چشمان پرغوغایت آن من پنهان شده در عمق خویشتنم را خبر می کرد و در گوشش قصه های آشنایی می سرود٬ خواندم که تو نیز٬ ای در وطن خویش غریب٬ هموطن منی و ما ساکنان دیار دیگریم و بیهوده اینجا آمده ایم......همه را و همه را با تسلیت مقدس و اعجاز گر این که می دانستم تو هستی در خود فرو می خوردم و در زیر این آوار غم بر پا می ایستادم و می رفتم و دم میزدم و زنده می ماندم

و اکنون

تو

با مرگ رفته ای

و من

اینجا

تنها

به این امید دم می زنم

که با هر نفس

گامی به تو نزدیکتر می شوم

و این

زندگی من است....


تاب خدا

بابا بالای پیشخوان آشپزخونه که یه چوبو با کنف آویزون کرده بودن

با کنف های دیگه یه عالمه سیر و پیاز و یه ماهی دودی آویزون کرده بود

 داشتیم صبحانه می خوردیم

که ملیکا گفت: من به این می گم تاب خدا

گفتم: چرا؟

گفت:چون هر کی هر چی بخواد ازش می کنه!!

با اینکه گاهی عصبانیم می کنه دوستش دارم!!

نمی دونم چرا همه باید ملیکا رو بشناسن؟

ملیکا خواهر ۸ ساله منه!!


لالايی
لای لای لای لای لای
گل انجیر....گل انجیر....گل انجیر
بابات داره به پاش زنجیر ... به پاش زنجیر
بابات امشب نمی آید
گرفتن بردنش شاید
....
داشتیم می رفتیم شمال
مامان این آهنگ رو می خوند
ملیکا گفت: بابا حواست باشه...سیاسیه ها... تو رو میگه ها...
یه بغض یا شاید ترس بهم تلنگر زد....
Tags: | Edit Tags
Sunday January 20, 2008 - 07:06am (PST) Edit | Delete | Permanent Link | 0 Comments